خسته ام خسته از این روز و شب تکراری

خسته ام خسته از این روز و شب تکراری

خسته ام، خسته از این روز و شب تکراری

از همین عشق از این شیوه ی  خود آزاری


خسته ام، خسته از این روز و شب تکراری

از همین عشق از این شیوه ی  خود آزاری

 

هی غزل پشت غزل وصف نگاری موهوم

صبح  یادآور تاب و تبِ شب بیداری

 

روز و شب غرق خیالاتم و در باور خویش

قصه می بافم از این زندگی اجباری

 

کاش‌این عشق که‌سرچشمه‌ی والا دارد

دور بود از هوس و شهوت و ناهنجاری

 

«دامنِ دوست به‌صدخونِ‌دل‌افتاد به‌دست»

طی شد این راه خطر با همه ی دشواری

 

کاش می ماند و به آینده امیدی می بست

پر شده شعر من از  ماضی استمراری

 

دل بی طاقت خود را که سپردم،  گفتم :

کاشکی نام مرا هم  تو به دل بسپاری

 

گفت ای مدعی عشق چو پروانه بسوز

تا به پایان رسد این فاصله‌ی اجباری

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

0 — (0 توسط 0 نفر)

ارسال نظر

نظرات کاربران

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران