با دلتنگی من اشنا میشم

با دلتنگی من اشنا میشم

تو می‌ری و می‌گی: «عادیه، می‌گذره»

من می‌مونم و یه دلِ بی‌خبره

یه شهرِ شلوغ، یه خونه‌ی ساکت

یه آدمِ خسته که هنوز منتظره

تو می‌ری و شب، اسمِ تو رو داره


تو می‌ری و می‌گی: «عادیه، می‌گذره»

من می‌مونم و یه دلِ بی‌خبره

یه شهرِ شلوغ، یه خونه‌ی ساکت

یه آدمِ خسته که هنوز منتظره

تو می‌ری و شب، اسمِ تو رو داره

هر خاطره‌م راهِ تو رو داره

می‌خندم، اما تهِ این خنده

یه بغضِ قدیمی گلو رو می‌فشاره

تو می‌ری و من، آروم‌آروم

از آدما، از خودم کم می‌شم

از هرچی شبیهِ توئه، هرچی

یه بویِ رفتن بده، رد می‌شم

نه گریه می‌کنم، نه داد می‌زنم

من درد رو بی‌صدا بلدم

یه‌جوری نبودنت رو می‌کشم

که خودم از خودم

تعجب کنم

شب‌ها که میاد و صدام نمی‌زنی

وقتی «برگرد» دیگه معنی نداره

اون‌جاست می‌فهمم نبودنت

چقدر ادامه‌دار و اجباریه

من با خودم، با خاطره‌هات

با هرچی از تو جا مونده، کم‌کم

به جایی می‌رسم که می‌فهمم

دیگه راهِ برگشتی نیست اصلاً

و اون‌وقت

نه یه‌هو

نه با گریه

نه با جنجال

آروم،

خیلی آروم

با دلتنگیِ من آشنا می‌شم

0 — (0 توسط 0 نفر)

ارسال نظر

نظرات کاربران

ساناز ساناز سه‌شنبه 30 تیر 1405

ممنون از مطالب بسیار خوب و عالی شما

پاسخ
مسعووود مسعووود چهارشنبه 07 مرداد 1405

salam sanaz

علی علی سه‌شنبه 30 تیر 1405

واقعا لذت بردم ممنونم

پاسخ
مجید مجید سه‌شنبه 30 تیر 1405

خوب بود افرین

پاسخ
علی علی سه‌شنبه 30 تیر 1405

واقعا لذت بردم ممنونم

پاسخ
مجید مجید سه‌شنبه 30 تیر 1405

خوب بود افرین

پاسخ
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران